خرید بک لینک
سلام .سال نو ، نوروز خجسته !ننوشتم نمی نوشتمچون نمیدانستم چه بگویم من با کلماتواژه ها با افکارمهمه باهمبیگانه بودیم نمیدانم چندبار چیزهایی نوشتم و حتی سیو کردم که بعدترش بچسبانمش اینجااما دیرترکه سراغشان رفتم سرنوشتشان حذف شدن بود به جای چسبیده شدن ....بعد از مدتی بی خیال این تلاش بی فرجام شدم همانطور که بی خیال خیلی چیزهای دیگر شده بودم بی خیالی اتفاق و عادت تازه ای است برای من که البته دلچسب است و خوبخوب است و لازملازم است و صدالبته دیر !..هنوز هم حرف تازه ای برای گفتن ندارم دلم برای مادر هنوز وتاهمیشه تنگ است ...حال بابا همانی است که باتوجه به شرایط انتظار میرود وبرادرم عجــــــــــــیب تلاش میکند که بهترش کند ..توانایی دل کندن ودور ریختن مهارت تازه ای است که در اعماق جان ِ این خــرک ِ پابه سن گذاشته کدخدا جوانه زده ...مهارتی که دوستش دارم .....بعد از سالها نامهربانی وندیده گرفتن بدن بیچارۀ قوی ام ..حالا آن روی داغان وضعیفش را نشانم دادهو این منم که باید التماسش کنم ونازش را بکشم و تیمارش کنم که شاید کمی بیشتر بامن راه بیاید ..انگار دارم پای چلاقم را توی چالۀ سن و سال میگذارم ها .......اینهمه من وراجی کرده ام همیشه و باحوصله خوانده اید حالا نه وراجی ...! دور از جان ...اما حالا شما بیایید و چند کلام از خودتان بگویید تا این پیرزن داغان بخواند و از حالتان خبردار شده باشدجای دوری نمیرود که ...قول میدهم پابه سن گذاشتن ش چیزی از وراجی های بیخودش کم نکرده ..فقط مدتی رفته بود توی لک ...ازهمانها که انگار قناری ه در پا ییز میروند تویش...نمیدانم !فعلا همین ...

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 1:11

طی آن همراهی های همراه بابا برای جلسات پرتودرمانی ش متوجه شدم که خانمهایی که درگیر این نوع درمان حالا از نوع شیمی درمانی یا بقیه اند ..بعد یک مدت همه شان ودقیقا همه شان سوای کسانی که چادر برسردارندروسری هارا یک مدل یکسان بالای سرشان می بندندیک مدل خیلی خوشگل اطواریکه خوشگل ترشان هم میکرد از قضا ...این اطلاعات بالا را یک گوشه ذهنتان مثل آلویی که گوشۀ لُپ می خیسانید نگهش دارید تابروم سراغ اصل مطلب ....چند روز قبل تر توی پیاده رو ایستاده بودم که کله های چرخندۀ نرهای توی خیابان توجهم را به سمت چرخش مردمک های گشــــــــــــــاد شده وتیک های دهان بـــــــــــــاز آنها جلب کرد..درپیاده روی آنسوی خیابان ، خانمی که پیراهن گشادی برتن داشت بی خیال داشت راه میرفتپیراهنش آنقدر گشاد بود که انحنای داشته یا نداشته اش نمیتوانست دلیل آنهمه هیجان باشد روسری اش را هم یک طور خاص بالای سرش بسته بود و هیــــــــــــــــــــــــــــــچ تارمویی برپیشانی و سرشانه و چه میدانم کمرش پریشان نشده بود ..چهره اش و خوشگلی های احتمالی اش هم از آن فاصله معلوم نبود اما مشخص بود که آرایش خاص و پررنگی ندارد که حرارت ِ مثلا رژ لب ش توانسته باشد اینطوری جماعتی را به داغـــــــــــــــــــــی بکشاند ..!همۀ آن همه چشم چرانی ها فقط و فقط ..فقـــــــــــــــط و فقـــــــــــط به خاطر یک وجب ونیم ..! لُختی ِ ..فاصلۀ قوزک تا میانه های ساق پای دخترک بود وبس..!!!یک وجب ونیم پاهای بدون جوراب ..همین وهمین وهمــــــــــــــین !...تااینجای ماجرا را هم ، آن یکی ورِ لپ بخیسانید تا بقیه اش را بگویم .. چند دقیقه بعد..ظاهرا دخترک از عرض خیابان عبور کرده بودوداشت توی پیاده رویی که ما ایستاده بودیم به سمت ما می آمدو فقط خدا میداند که

برچسب: نویسنده: یگانه مرادیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 1:11

صفحه بندی