سلام .سال نو ، نوروز خجسته !ننوشتم نمی نوشتمچون نمیدانستم چه بگویم من با کلماتواژه ها با افکارمهمه باهمبیگانه بودیم نمیدانم چندبار چیزهایی نوشتم و حتی سیو کردم که بعدترش بچسبانمش اینجااما دیرترکه سراغشان رفتم سرنوشتشان حذف شدن بود به جای چسبیده شدن ....بعد از مدتی بی خیال این تلاش بی فرجام شدم همانطور که بی خیال خیلی چیزهای دیگر شده بودم بی خیالی اتفاق و عادت تازه ای است برای من که البته دلچسب است و خوبخوب است و لازملازم است و صدالبته دیر !..هنوز هم حرف تازه ای برای گفتن ندارم دلم برای مادر هنوز وتاهمیشه تنگ است ...حال بابا همانی است که باتوجه به شرایط انتظار میرود وبرادرم عجــــــــــــیب تلاش میکند که بهترش کند ..توانایی دل کندن ودور ریختن مهارت تازه ای است که در اعماق جان ِ این خــرک ِ پابه سن گذاشته کدخدا جوانه زده ...مهارتی که دوستش دارم .....بعد از سالها نامهربانی وندیده گرفتن بدن بیچارۀ قوی ام ..حالا آن روی داغان وضعیفش را نشانم دادهو این منم که باید التماسش کنم ونازش را بکشم و تیمارش کنم که شاید کمی بیشتر بامن راه بیاید ..انگار دارم پای چلاقم را توی چالۀ سن و سال میگذارم ها .......اینهمه من وراجی کرده ام همیشه و باحوصله خوانده اید حالا نه وراجی ...! دور از جان ...اما حالا شما بیایید و چند کلام از خودتان بگویید تا این پیرزن داغان بخواند و از حالتان خبردار شده باشدجای دوری نمیرود که ...قول میدهم پابه سن گذاشتن ش چیزی از وراجی های بیخودش کم نکرده ..فقط مدتی رفته بود توی لک ...ازهمانها که انگار قناری ه در پا ییز میروند تویش...نمیدانم !فعلا همین ...
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادیان
تاريخ: دوشنبه
27 فروردين
1403 ساعت: 1:11